شهر من

احمد خضری: خرداد ۱۳۴۷ دپیلم رشته طبیعی گرفته ولی در کنکور قبول نشدم. ضربه ای سنگین بود. البته توقعم بالا بود فقط به کلاس و درس خودم اکتفا کرده و بچه های دیگر کلاس زبان و تقویتی و کنکور و غیره رفته بودند. در آن زمان ظرفیت دانشگاه ها محدود بود از دانشگاه آزاد هم خبری نبود و برای امتحان هر دانشگاهی هم مسافرت ویژه به آن شهر لازم و ضروری بود. کرمان، بندرعباس، شیراز، مشهد، تهران، رشت، تبریز، اهواز و… دانشگاه ها در مراکز استان بودند. از مهرماه تا بهار سال ۱۳۴۸ فرصت داشتم که به سربازی بروم. اول تصمیم گرفتم باز مطالعه و درس بخوانم شاید سال ۴۸ قبول شوم ولی می باید به شیراز رفته خانه اجاره ای، کلاس کنکور و غیره پیش رو بود، که برایم از هر نظر مشکل بود.

سال تحصیلی ۴۸-۴۷ شروع شد و یک ماه از سال تحصیلی گذشته بود و هنوز دبستان بدری در بعضی از کلاس ها فاقد معلم بود. به اتفاق دوستان احمد فولادی و فاروق برنا که هر سه منتظر رفتن به سربازی بودیم به نمایندگی آموزش و پرورش مراجعه و اعلام کردیم تا زمان اعزام به خدمت حاضریم به صورت افتخاری کلاس بدون معلم دبستان بدری را اداره کنیم.

بهرحال از سوم آبان ۱۳۴۷ هر سه نفر به عنوان معلم افتخاری شروع به کار کردیم. من کلاس چهارم، فولادی کلاس سوم و برنا کلاس دوم را اداره کردیم. از کودکی علاقه داشتم که معلم شوم و حالا احساس می کردم که به آرزویم رسیده ام. روز اول کارم روزی که فکر می کردم دنیا را فتح کرده و پاداش کارهایم را خواهم گرفت خیلی شادمان بودم. صبح ها به شوق سرکلاس خیلی زود از خواب بر می خواستم و آماده حضور در مدرسه می شدم. ما سه نفر زودتر از سایر معلمان در دفتر حضور داشتیم.

یادم می آید حتی قند و چای هم برای دفتر می بردم. کلاس برایم عبادتگاه شده بود. دوست نداشتم زنگ تفریح یا تعطیل به صدا در آید. با بچه های خیلی اخت شدم. برایشان از کتاب، رادیو، مجله تعریف می کردم. بچه ها تقریبا دو گروه بودند. گروهی که از خانواده مرفه، اهل مطالعه و مودب و گروهی دیگر از بچه های طبقه پائین با فرهنگی خاص خودشان. آن روزها به اینها فکر نمی کردم. به تفاوت ها و اختلاف ها به یک اندازه علاقه داشتم ولی راهنمایی می کردم. روزی به آنان گفتم هر روز صبح که به مدرسه می آیید باید هر کدام یک دستمال تمیز برای نظافت همراهتان باشد. از بین ۳۰ نفر دانش آموز دیدم یک نفر دستمال کاغذی آورده بود و برای من بسیار جالب بود چون آن زمان در منازل هم دستمال کاغذی کمتر بود. من یک سر عاشق داشتم و هزار سودا. جوان بودم و بی تجربه ولی عاشق شهرم. از نگاه معصومانه بچه ها دردشان را کمتر حس می کردم و این ضعف من بود. تقریبا چند ماهی گذشته بود. اول صبح شنبه درس فارسی داشتیم. درس سرزمین من ایران. بچه ها هر کدام حال و هوای خودشان را داشتند. قبل از شروع درس سعی کردم ایجاد انگیزه کنم از اوز برایشان صحبت کردم و بخش اوز را توضیح دادم. مرکز آن را برای شان تشریح کردم. نقشه ایران را آماده کردم و اوز را نشان دادم. بعد از فارس و بالاخره از کشور ایران یاد کردم.

جلوی تخته سیاه مثل فرمانده فاتح قدم می زدم و از کشور ایران و شهر اوز حرف می زدم. بچه ها پشت ها به کت دست ها روی زانو نشسته و کتاب بسته گوش می دادند. (معلم محوری) آخر اسفند بود کمی هوا گرم بود. دریچه ها را نیمه باز کرده و همچنان می گفتم. بوی نان تازه که همسایه ها می پختند از لای در و پنجره سرک می کشید و نسیم شادی گنگ و دلچسب و نابی را در کلاس پخش می کرد. من هم بیشتر توضیح می دادم. بهرحال مست قدرت، مقام، دانائی و توانائی بودم (چه خوش خیال) نگاه مشتاق بچه ها منو بیشتر تحریک می کرد از ایران بیشتر می گفتم. از شیراز، اصفهان، تهران، سعدی، حافظ، فردوسی و رازی و… از رودها، دریاچه خزر، خلیج فارس و چه و چه می گفتم. چشمم به بچه ها بود اما، نمی دانم چرا چهره درمانده و رنجور محمد را که در نیمکت آخر نشسته بود نمی دیدیم.

نمی دانم چرا غرق در خودم، شهرم و کشورم شده بودم؟ و آن روز برای ارتقاء بخش اوز صحبت کردم (دانش آموزان شاهدند) به هر حال وقتی یک سیر از اوز و ایران سخن گفتم ایستادم جلو کلاس رو به همه و گفتم حالا که فهمیدید چه شهر قشنگ و چه کشور بزرگ و زیبایی داریم کتاب هایتان را باز کنید، تا درس بخوانیم.

یک باره گفتم: محمد تو بخوان همیشه می خواستم بچه های ضعیف حواسشان به درس و کلاس باشد. محمد دیکته ای داشت که همیشه پر از غلط بود. صدایی نیامد. دو باره گفتم: محمد با تو هستم بخوان. منتظر بودم صدای محمد در کلاس بپیچد و بخواند ای ایران، ای سرزمین من…. دیدم خبری نیست. نگاهم از پنجره و نقشه و فل بدار که از بیرون نمایان بود گرفتم و برگشتم به سوی محمد به او گفتم نمی خواهی بخوانی؟ یک هو دیدم بغضش شکست، گفتم چی شده؟ بچه ها برگشتن عقب و او را تماشا کردند. هق هق و گریه امانش نمی داد تا جواب مرا بدهد. تمام صورتش خیس و اشک شده بود. مثل باران بهاری اشک هایش سرازیر می شد.

پرسیدم: چرا گریه می کنی؟ نمی توانی بخوانی خوب اشکالی نداره یاد می گیری. بهش گفتم خودم می خوانم. کتاب را برداشته و باز کردم و شروع به خواندن کردم، سرزمین من… ایران ای وطن من… ای سرزمین زیبا… من ترا دوست دارم… من کوهها و جنگل ها و شهرهایت را دوست دارم. ای ایران… نزدیک آخر درس سرم بلند کردم دیدم محمد سرش را روی میز گذاشته و همچنان گریه می کند. گفتم اگر نمی خواهی حرف بزنی برو بیرون گریه ات که تموم شد برگرد، مزاحم کلاس نشو.

حمید که کنارش نشسته بود گفت: آقا معلم اجازه دیشب تمام گله گوسفندهای آنان را دزدیدند. یک کهره خوشگل که خیلی او را دوست داشت هم دزدیدند حالا او برای گله ها و کهره اش گریه می کند. و می گوید سرزمین من، شهر من…. برزگو است و دوست من هم اون کهره است. حالا ندارمش چه کنم؟

ناگهان عرق سردی روی پیشانی ام نشست. یاد پدرش افتادم که دو هفته پیش به رحمت خدا رفته بود و او که الان ۱۱ ساله بود تقریبا همه کاره گله و رمه بود. و مادرش هم مریض است. حالا فهمیدم که یک کودک را اول باید فهمید و احساسات کودکانه اش را دانست و همراه شد بعد آنچه لمس کردنی نیست برایش توضیح داد. زنگ تفریح به صدا در آمد و … او را درک کردم. معلم افتخاری بودن هم کلی خاطرات دارد. ۶ ماه بدون مزد و مواجب کار کردیم حتی تقدیر هم از اداره ندادند ولی وجدانم راضی است. مرحوم محمدعلی سلمانپور که نماینده روزنامه اطلاعات بود عکس و خبر هر سه نفرمان را در روزنامه چاپ کرد. 

 

 


4 دیدگاه

  1. از شاگردان دهه 50 در اوز

    افرین به شما که از ان زمانها در فکر اوز وارتقای زادگاه خود بودید متاسفانه بعد از ۵۰ سال که از ان موقع میگزرد اوز همچنان در سطح بخش مانده است با سپاس ازشما وهمه معلمان اوزی که با سواد ودلسوز اوز بودند چه دبیران خوبی که همه تحصیلات دانشگاهی قدیمی داشتند ودر دبیرستانهای اوز تدریس میکردند

  2. عجب داستانی… ثبت چنین خاطرات زیبا و پند آموزی لازم و ضروری است و بخش مهمی از وقایع شهر و مردمان بخش است

  3. باز خوب شد زیر گوش محمد نزدی و کتک کاری نکردی فرق افراد باتجربه و بی تجربه و انسان شناس در اینگونه مواقع خودش را نشان میدهد

  4. این داستان ها چیزی از دغدغه های اوز کم نمیکند .باید به فکر چاره بود .متاسفانه اوز همیشه از گذشته ها حرف میزند یا میخواد آثار باستانیش را ثبت کند ولی شهرهایی مثل گراش و لار دائم در تفکر ارتقا و پیشرفت هستن و آینده نگرند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد