شهر من …

* حمیرا نامدار: شهر من همیشه خیابان و کوچه هایش در دست تعمیر است! و من همین خیابان های خاکستری در دست تعمیر شهرم را به خاطر مردمانم با قیافه های خسته شان دوست دارم.

در شهر من اجاره بهای مسکن به نسبت شهرهای دیگر خیلی بالاست، بسیاری از جوانان قید ازدواج را زده ولی هنوزم شهرشان را دوست دارن.

من وقت های بیکاری هم شهر خاموشم را دوست دارم چون خیابان های کهن شهرم را هر روز متر می کنم.

شهرم را دوست دارم چون یک سینما دارد و من بعد از طی کردن خیابان هایش می روم روی صندلی های خالی اش فیلم تماشا می کنم.

من شهرم را دوست دارم اگر چه خانه پدری من با حوض و باغچه سبزی کاریش در محاصره آپارتمان های رنگارنگ است!

شهرم را دوست دارم چون قبلا ها جوانان شهر من جوانی و شور و هیجانشان را در سقف خانه پدری دنبال می کردند.

شهر ما زندان هم دارد ولی دادگاه ندارد. داروخانه دارد ولی داروخانه شبانه روزی ندارد و داروخانه مان همراه با مغازه های شهرم بسته می شود.

در شهر من میوه گران است، گوشت گران است، زمین و خانه گران است، لبخند و خوشبختی در شهر من هم مثل همه ی شهرهای کشورم گران است، خیابان های کهن سال هم دارد با کوچه های تنگ و پیچ پیچ که در انتهای بن بست هایش گاهی دری برای زندگی باز است.

شهر من یک پارک هم دارد با درخت های فراوان و چهره ای تاریک. تابستانی که برای خوردن بستنی به این پارک رفته بودیم آنقدر جای خالی و تاریک بود که  بستنی را در ماشین  زیر خنکی مصنوعی کولر خوردیم  و برگشتیم.

من شهرم را دوست دارم شهری که آدم هایش زود می خوابند و شبهایش ساکت است و کسی دلش برای قدم زدن های شبانه تنگ نمی شود. ولی بعضاً صدای ویراژ موتورها آرامش را بهم می زند.

خیابانش را دوست دارم و کل خیابان در طول پانزده دقیقه با جزئیات می بینی و به انتهایش می رسی و باید دوباره خیابان را سرو ته برگردی و از دیدن صحنه ها سعی کنی حس خوبی داشته باشی.

من شهرم را دوست دارم از پنجره خانه دنباله رشته کوه  زاگرس را می بینم که با غرور هر روز سلام  می کند و غرورش را دوست دارم  نگاهش می کنم و با هم به زندگی لبخند می زنیم.

شهر من صبح ها تا ساعت ۹ و نیم صبح در خواب است، و مغازه هایش اکثرا بسته است، در این خیابان های سکوت و خاموش صدای دختر کوچک بهانه گیر را می شنوی، او حرف های مادر را نمی فهمد. بیا شما برایش بگو همه ی آنچه که بایدهاست.

در شهر من گرانی ها کمر خانواده ها را خم کرده است و با دیدن چهره غمگین پدرهایی که دست خالی برمی گردند خانه ناراحت می شوم و آرزو می کنم تا با ارزان تر شدن کالاها و بهبود وضعیت اقتصادی مردمم دوباره شاد شوند.

آیا می‌دانید اساسی‌ترین مشکل شهر ما چیست‌؟

*عضو شورای نویسندگان

2 دیدگاه

  1. در شهر من مسولان دنبال تاسیس ادارات مورد نیاز مردم نمی روند وانرا موکل به شهرستان شدن اوز در اینده می کنند اما از ارتقا هم خبری نیست که نیست

  2. اری شهرمن وتو مانند یک روستابی است که باید برای بسباری از کارهای حقوقی واداری وثبتی خود باید به لار وگراش برویم چون ادارات کافی نداریم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد