خاطراتی از دهه ۴۰ در میناب جنوب

عبدالوهاب کرامتی: در ادامه شماره گذشته راجع به انتخابات شانزدهمین دوره مجلس شورای ملی در شهرستان میناب در سال ۱۳۲۸٫ ابتدا لازم است اوزی های حاضر در عکس که مجدداً چاپ می شود را معرفی کنم: ۱-محمدنور آذری اوزی ۲- دکتر مصطفی مصباح زاده اوزی ۳- حاج میر عبداله ریاحی اوزی ۴- میرمحمد سعید ریاحی اوزی ۵- پدر محمد علی علوی اوزی ۶- محمدعلی کرامتی اوزی ۷- محمد امین کمالی اوزی. نمی دانم چرا زنده یاد رئیس جعفر کمالی که در آن زمان شهردار میناب بوده در عکس حاضر نیستند و حالا چند خصوصیت مربوط به مرحوم رئیس علی جلال نیکخواه رئیس ایل را شرح می دهم:
۱ – از طایفه طاهر زائی بلوچ بوده و استوار افتخاری از طرف شاه داشته است.
۲ – دارای تفنگ بر نو اهدائی شاه بوده که بر روی آن نیز حک شده بود.
۳ – هر آن می توانست ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر افراد مسلح بلوچ را همراه داشته باشد.
در سال ۱۳۴۲ سروان جوانی از تهران به فرماندهی ژاندارمری رودان منصوب می شود افسری که برای اولین بار مسئولیت فرماندهی در منطقه ای از مناطق جنوبی کشور بدست می گیرد. بدون هیچ اطلاع و آگاهی از آن مناطق و مردمانش هم زمان با فرماندهی ایشان راهزنانی نیز باعث سرقت و ناامنی در منطقه رودان
می گردند.
فرمانده جدید به چند ژاندارم برای شکست و دستگیری راهزنان ماموریت می دهد، ژاندارم هامی گویند باید یک نفر راهنمای محلی همراهمان باشد که آنهم باید یکی از پسران رئیس علی جلال باشد فرمانده موافقت
می کند. بدون آنکه بپرسد چرا و رئیس علی کیست؟
آنها هم با رئیس علی جلال که در آن تاریخ در املاکش در منطقه سرنی (شرق رودان از توابع کریان میناب) بودند تماس گرفته و رئیس علی جلال هم یکی از پسرانش با تفنگ خودش بدون پروانه برای راهنمای و همراهی با ژاندارم ها برای سرکوبی راهزنان می فرستد.
بالاخره راهزنان را تعقیب کرده آنان هم فرار را بر قرار ترجیح داده و متواری شده و از محدوده رودان خارج می شوند و فرمانده دستور منع تعقیب می دهد. ژاندارم ها، جریان کامل تعقیب و گریز راهزنان را به فرمانده گزارش می دهند پسر رئیس علی جلال که راهنمای گروه بوده پس از پایان کار می خواسته نزد پدرش برگردد که ژاندارم ها می گویند بیائید تا فرمانده جدید شما را ببیند و تشکر کند وقتی می روند نزد فرمانده و برایش توضیح می دهند که در اثر راهنمائی ایشان بوده و راهزنان فرار کرده به یکباره چشم فرمانده به تفنگی می افتد که بر دوش آن جوان است می گوید این اسلحه پروانه دارد می گویند نه فرمانده به یکباره تفنگ اش برداشته و با عصبانیت می گوید که این خود یاغ و راهزن است باید وی را کت و بغل بسته تحویل داد و همین کار را هم می کند هر چه به او می گویند این پسر رئیس علی است جواب می دهد پسر هر خری می خواهد باشد او را هم باید اسیر کرد و تحویل داد.
به هر حال جناب سروان فرمانده ژاندارمری رودان دست و بغل پسر رئیس علی جلال را بسته و او را داخل ماشینی می اندازد و باتفاق دو ژاندارم مسلحانه از رودان به طرف بندرعباس راه می افتد که او را تحویل دهد. در بین دو راهی بندر و میناب بنام (چاه شیرین) نمی دانم چه فکری به فرمانده می زند که مثلاً برود خود رئیس علی را هم دستگیر کند و پدر و پسر را به عنوان یاغی و راهزن در بندرعباس تحویل دهد یا آنکه در مقابل آزادی پسر پول کلانی بگیرد به هر حال معلوم نیست. چه فکری داشته است. وی مسیرش را تغییر داده از بندرعباس به طرف میناب و از میناب به طرف بمانی به محل سکونت رئیس علی بنام گچک می رود. در آنجا از ماشین بیرون می آید. دو ژاندارم هم با تفنگ در کنارش می ایستند او شروع می کند با تهدید و تشر فحش و فضیحت که مردیکه یاغ و پدر سوخته دوران قلدری و یاغی گری سپری شده خودت به درستی تسلیم می شوی یا دمار از روزگارت در بیارم.


حالا اجازه فرمائید این واقعه را از زبان خود رئیس علی جلال که چند روز بعد به میناب آمده و در منزل زنده یاد محمدنور آذری اوزی اسکان داشتند و همه بزرگان آن زمان میناب بخاطر جریان پیش آمده به خدمت اش رسیده بودند بشنویم. (به فارسی با لهجه بلوچی)
گفت: از منزل بیرون آمدم دیدم سروانی با دو تا امنیه ایستاده و فقط فحش و بد و بیراه یاغی و راهزن و دشنام های زشت ناموسی می داد. هر چه می گفتم جناب سروان اینجا منزل خودتان است تشریف بیاورید داخل منزل قدمتان روی چشم ما است. اصلاً حرف من نمی شنید فقط حرف های زشت خود را تکرار می کرد.
یک مرتبه دیدم پسرم را دست و بغل بسته از ماشینی انداختند بیرون. گفتم جناب سروان لباس می پوشم و می آیم گفت برو هر غلطی می خواهی بکن که دو نفرتان را فوراً در بندرعباس تحویل دهم. تفنگ بر نو اهدائی شاه را پر از گلوله کرده و آمدم از خانه بیرون. گفتم بی حرکت اهدائی شاهنشاه لوله اش برای شماو قنداش برای من. دستم روی ماشه تفنگ بود گفتم اگر تکان بخوری شلیک خواهم کرد. به دو تا ژاندارم گفتم تفنگ تان بیاندازید و بروید کنار و به سروان گفتم زانو خیز دست ها بالا بیا به جلو با لگد زدم توی صورتش و دو تفنگ و هفت تیر سروان برداشتم و گفتم حالا برو جهنم شو.
به او گفتم ماموریت دوم من کشتن این پسر است که ننگ من و ایل می باشد باید از میان بردارم. که دو زن و دخترانم خودشان را روی پسرم انداختند و گفتند ما را هم با این بکش. به سروان گفتم دو تفنگ و هفت تیر را به تهران برده به ستاد ارتش تحویل خواهم داد. آن سروان و دو امنیه به رودان بر می گردند. و نزد مرحوم محمدرضا خان حقیقی (خان سالار رودان) که مردی شریف و محترم بود می روند و جریان پیش آمده را با عجز و زاری و التماس برای خان تعریف می کند که اگر گزارش به بندرعباس و تهران برسد حکم من اعدام خواهد بود. که مرحوم محمدرضا خان با عصبانیت به او می گوید آنقدر شعور نداشتی که حرف ژاندارم ها قبول کنی و می گوید من چندان آشنائی با رئیس علی جلال ندارم. برویم میناب نزد میرمحمد ریاحی اوزی.
فردای آن روز به میناب آمدند به منزل زنده یاد میرمحمد ریاحی. سروان فرمانده می خواست جریان واقعه تعریف کند که مرحوم میرمحمد گفتند اطلاع دارم نیازی به گفتن نیست که میرمحمد گفت: تلفن می کنم بندرعباس به آقای میرهاشم شمس تا ایشان هم تشریف بیاورند که زنده یاد میر هاشم از بندرعباس به میناب آمدند و با هم به گچک محل سکونت مرحوم رئیس علی جلال رفتند. بنا به خواهش زنده یادان میر هاشم شمس و میرمحمد ریاحی و محمدرضا خان اسلحه ها پس از سه روز پس می دهد که سروان فرمانده روی پای رئیس علی می افتد وی را با احترام بلند می کند می گوید همیشه مرد باش از ماموریت داده شده است آگاه و هوشیار باش. و وقتی وارد منطقه جدیدی شدی ابتدا خوب بررسی و پرس و جو کن حالا هر وقت به این منطقه آمدید تشریف بیاور اینجا خانه خودت است و صورتش را می بوسد.
من در سال ۱۳۴۶ برای عرض تسلیت یکی از اقوام رئیس علی جلال به اتفاق زنده یاد میرمحمدریاحی به محل سکونتش در گچک رفتیم گفتند دیروز آقای دکتر بهادری (کریم پاشابهادری) معاون نخست وزیر (هویدا) اینجا بودند. از دکتر بهادری تعریف می کرد و می گفت: جوانی است که می خواهد خدمت کند. در سال ۱۳۴۷ مجله زن روز خانم الهه عضدی را به عنوان دختر شایسته ایران معرفی کرد و وی در جهان هم اول شد به نام دختر شایسته جهان. که بانو فرح پهلوی ملکه آن زمان ایران وی را به همسری دکتر بهادری به در آورد.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد