درود معلم

دو سال پیش پدرم به رحمت خدا رفت و من از آن روز بیشتر به درس و مدرسه علاقمند شده و تصمیم گرفتم حتما به دانشگاه راه یابم. هر روز صبح زود مادرم مرا برای ادای نماز و خریدن نان گرم از خواب بیدار می کرد. هر چه به مادرم می گفتم، شب نان می گیرم برای صبح قبول نمی کرد و اصلا نان مانده را نمی پذیرفت و حتما هر روز صبح باید نان تازه و گرم سر سفره می گذاشت و ماموریت من حتی برای روزهای تعطیل و جمعه هم فراموش نمی شد.
اتفاقا با حضور من در نانوایی آقای هوشمند دبیر بازنشسته آموزش و پرورش نیز سه عدد نان می گرفت. او کمی شبیه پدرم بود ولی پدر من کارگر بود و او دبیر فیزیک دبیرستان بوده که بازنشسته شده بود. من به او بسیار علاقمند شده بودم و او هم مرتب حال و احوال مرا می پرسید و مرا تشویق به مطالعه و درس خواندن می کرد. کم کم حس می کردم او جای پدرم است و برایش احترام ویژه ای قائل بودم.
یک روز اول هفته مادر و من به دلیل این که شب قبل جائی مهمان بوده و دیروقت به منزل آمده بودیم صبح خواب مانده و دیر بیدار شدیم فوری گفتم، باید به نانوایی بروم. مادرم گفت: محمود جان دیر است و تو مدرسه ات دیر می شود. امروز بیسکویت بخور و برو من خودم بعد می روم نان می گیرم. اما من نپذیرفتم اگر نروم آقای هوشمند را نمی بینم از خانه بیرون آمدم و آقای هوشمند را سرکوچه دیدم که نان گرفته و می رود. فوری خود را به او رساندم و سلام کردم، جواب داد امروز خواب موندی. گفتم: بله. گفت: برو که مدرسه ات دیر می شود. تو باید مهندس شوی، با حرف های او اعتماد به نفس من بالا می رفت. او به سمت چپ رفت و من به سمت راست و به سوی مدرسه.


در یک لحظه برگشتم، دیدم آقای هوشمند دستش به دیوار گرفته در حال سقوط است. دوان دوان خود را به او رسانده و نگذاشتم به زمین بخورد. در این لحظه پیرزنی عبوری کنارم ایستاد و گفت: چرا پیرمرد محترم را کتک می زدی و انداختی؟
من تعجب کردم و گفتم با او دوست هستم نمی دانم چرا به زمین خورد. در این لحظه چون آقای هوشمند بسیار لاغر و کم وزن بود او را به دوش گرفته و از پیرزن سراغ منزلش گرفتم او با من آمد و مرا به منزلش رساند. پیرزن زنگ در را به صدا درآورد و خانمی در حیاط را باز کرد تا چشمش به ما افتاد کمک کرد تا آقای هوشمند را به درون منزل ببریم. پیرزن هم گفت: خانم این آقا پسر شوهر شما را کتک زد و او را به زمین انداخت. ولی چون مرا دید چاره ای نداشت و مجبور شد او را به منزلتان بیاورد. به پلیس زنگ بزنید تا او را دستگیر کنند.
خانم هوشمند گفت: نه او دیابت سنگین دارد و چون انسولین تزریق نکرده امروز قندش افتاده هرچند به او گفتم با خودت آب نبات ببر تا مشکلی پیش نیاید. ولی به حرف من گوش نداد؟! او فوری آب قند درست کرد و به او خوراند بعد از لحظه ای آقای هوشمند به حالت اول برگشت تا چشمش به من افتاد گفت: پسرم برو مدرسه ات دیر می شود. پیرزن مزاحم که هوا را پس دید فوری از منزل بیرون رفت. من هم خودم را به مدرسه رساندم. ولی ساعت اول که فیزیک داشتیم از دست دادم. عصر با مادرم به منزل آقای هوشمند رفتیم. او را سرحال دیدم. فوری گفت: مدرسه ات چی شد؟ گفتم ساعت اول غیبت خوردم و شما باید شهادت بدهید تا حل شود.
او قول داد که فردا صبح با مدرسه تماس گرفته و موضوع را حل و فصل کند و درس آن روز فیزیک که غایب بودم نیز بهتر از کلاس برایم گفت و من یاد گرفتم. یک سال بعد من در دانشگاه اصفهان در رشته مهندسی عمران قبول شدم و دیگر از آقای هوشمند معلم بازنشسته خبردار نشدم، اتفاقا در یکی از دروس گفتند استادش تحصیلکرده خارج بوده و خیلی باسواد است. همین که وارد کلاس شد دیدم آقای هوشمند است. مثل این که آقای هوشمند جوان شده است. خودش را علیرضا هوشمند معرفی کرد. بعد از پایان کلاس با او هم صحبت شدم و گفتم آقای هوشمند دبیر فیزیک بوده و من مثل پدرم دوستش داشتم.
فوری گفت: تو محمود هستی. گفتم: آری ولی شما مرا از کجا می شناسی؟ در جواب گفت: پدرم قبل از فوت یک شب برایمان تعریف کرد که تو او را در کوچه در حالت اغماء به خونه آوردی و ازت تعریف می کرد. به هر حال من مدرک مهندسی گرفتم و با کمک و همکاری علیرضا هوشمند در یک شرکت مهندسی مشغول به کار شدم و باعث شد تا سر و سامان بگیرم و زندگی ام روبراه شود. پیش خودم فکر می کردم معلم تربیت کننده جامعه است. وبه روح و روان آقای هوشمند و پسرش درود فرستادم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد