فـواره چـو بلند شـود سرنگـون گـردد

بهرام رفیعی: در شماره گذشته ازشاه با عنوان همه چیز به رم ختم می گردد نوشتیم که چطور شاه به سوی قدرت مطلق یکه تازی می کرد. در این شماره ادامه می دهیم با موضوع، فواره چو بلند شود سرنگون گردد؛ این ضرب المثل معمولاً برای کسانی به کار می رود که از موقعیت خود سواستفاده می کنند. شاه با یک غرورکاذب احساس می کرد اگر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد جنبیدن آن پشه زیرنظر ماست.
با این اوصاف او افراد مطیع را می خواست که نوبت به نخست وزیری هویدا رسید. مردی کاملاً مطیع که جز اجرای منویات ملوکانه چیزی دیگر در چنته نداشت. مردی کاملاً بی اختیار و حتی بی هویت که بازرگان نخست وزیر موقت اوایل انقلاب با تاکید بر مسئولیت و اختیارات خود نهیب می داد من هویدا نیستم.
در آن زمان یک تغییر نگرشی در سیاست خارجی قدرت های بزرگ ایجاد شده بود که در هر منطقه از دنیا باید مردم همان منطقه به حفظ امنیت و صلح خود بپردازند و به اصطلاح ژاندارمی برای آن منطقه می خواستند که شاه خود را به آب و آتش می زد که خود را ژاندارم خلیج فارس و خاورمیانه بسازد و برای این امر نیاز به تهیه لیست یک میلیاردی اسلحه داشت و برای به دست آوردن آن مبلغ بی تابی می کرد و دولت را وادار به تصویب آن جهت تحقق این امر می نمود و این همه عطش قدرت نبود آریامهر لقبی که در زمان اسدالله علم به شاه دادند. این لقب آرزوهای سیاسی شاه هم یدک می کشید. لذا در کار تجهیز ارتشی بود که می بایست نه تنها حفاظت از آب های خلیج فارس تامین کند بلکه خیلی وسیع تر رهبری نظامی سرزمین وسیع ایران باستان از شام تا هند، به عهده گیرد غافل از اینکه رمز ماندگاری هر حکومتی در مشروعیت مردمی باید جستجو کرد نه در قدرت نظامی. چیزی که تجربه اش در تاریخ زیاد داریم. شوروی قدرت اقماری نظامی خیلی داشت اما در خیابان های مسکو فروریخت شاه هم همچنین با همه قدرت نظامی اش در منطقه قدرت مردمی خیابانی او را زمین زد.
گاهی هم در اوج بلند پروازی های کاذب خود صدای ریاضت اقتصادی شنیده می شد که نشان از پایان دوران غرور و سرمستی شاه هم می باشد.
وگاهی هم اتفاقی و حادثه ای در اوج غرور و آرامش قبرستانی تهران را هم به هم زد. به دنبال جشن های ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی که شکوه و عظمت ایران را به رخ جهانیان می کشید، ناگهان دسته کاغذی در هوا می پیچد که روی آن نوشته شده بود، سلطنت موهبت آمریکایی است که توسط سازمان سیا به شخص شاه اهدا شده است. اما او همچنان بر اسب خیال خود می تازید و در میان میهمانان جشن ۲۵۰۰ساله در دهکده ی سران و در چادر هایی که مجهز به تمام وسایل زندگی بود صحبت می کرد و کورش را می ستاید و میهمانان هم شاه را می ستایند و او را در کنار کورش قرار می دهند. در آنجا از حقوق بشر می گوید، در حالی که در همان نزدیکی در شیراز بیشتر از ۲۰۰ تن از دانشجویان در دو سه روز جشن بازداشت می شوند.


طرحی برای ساختن یک شهر مینیاتوری در زیر آب اطراف جزیره کیش به اجرا می گذارد در حالی که در آن سوتر در کناره شمالی خلیج فارس در روستاهای فقیرنشین ساحلی مردمانی در کپر می زیستند که بچه های آن رنگ و روی کتاب و معلم ندیده بودند و به دنبال کرم و ملخ در صحرا می چریدند. او همچون خلفای بغداد در ایران فرمان می راند و تمام راه ها به دفتر او ختم می شد.
این یعنی ندانستن رسم و رسوم مملکت داری در کشوری که مردم برای استقرار نظام مشروطه هزینه داده بودند. قانون اساسی مشروطیتی تدوین کرده بودند که در نوع خود بی نظیر بود و در منطقه خاورمیانه لنگه نداشت. مشروطیت یعنی همه از شخص اول مملکت تا آخری باید مقید و مشروط به قانون باشند. هیچ کس تافته جدا بافته نیست. اما شاه خود را تافته جدا بافته و فراتر از قانون می دید. خود را موهبت الهی می دانست که ملت باید او را تقدیس و تعظیم می نمودند. او بلد بود که فقط طرف کلاه کج نهاده و تند بنشیند غافل از اینکه به قول حافظ شیرین سخن:
نه هرکه طرف کلاه کج نهاد و تند نشست
آیین سروری و کلاه داری داند
همین خصلت آتشین او خیلی از محاسن او را خاکستر نمود و سوزاند تا اینکه به التماس افتاد و گفت صدای انقلاب شما را شنیدم. اما دیگر دیر بود و نوشداروی بعد از مرگ سهراب.
با ما باشید تا ماه دیگر و شماره ی دیگر بدرود تا درود دیگر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد