فقط خوبیست که می ماند (اعتمـاد)

شهناز سپهرتاج: نماز صبح را خوانده ام و هنوز برسر سجاده نشسته ام. درخود فرو رفته ام و به گذشته فکر می کنم به روزهایی که بخاطر یک رفیق و دوست صمیمی ام نزدیک بود که زندگی ام از دست برود. حدود بیست سال پیش مدیر یک شرکت بودم با چندین پرسنل که با هم کار های مختلفی انجام می دادیم.
روزی یکی از دوستان به ظاهرصمیمی و رفیق شفیقم پس از سالها (چون در شهر دیگری زندگی می کرد)به دیدنم آمد. پس از روبوسی و احوال پرسی گرم گفت: هدف از آمدن نزد شما محول کردن کاری است به شما چون فقط به شما اعتماد دارم !!!! و من هم باذوق و شوق قبول کردم که در ازای این اعتماد(اعتماد یعنی عدم خیانت طرف مقابل که برای من بسیار بسیار با ارزش بود) کارهایشان را انجام دهم.
اما چون هزینه کامل کارش را نمی توانست یکجا پرداخت کند خواهش کرد که به صورت اقساط ماهیانه پرداخت کند. البته من هم قبول کردم بهر حال. کار را شروع کردم دوستم درشهر دیگری کار می کرد و هر ماه طبق قرارداد مقداری پول می فرستاد و من کارش را پیش می بردم. کار ایشان از نیمه گذشته بود و هر چند وقت یکبار می آمد و انجام کارش را بازدید می کرد و با هزار تشکر از نحوه انجام کار به محل کارش برمی گشت و من هم با کلی نیروی مضاعف کارش را ادامه می دادم. تا اینکه یک روز زنگ زد و گفت: اوضاع مالی ام، کمی نابسامان است اقساط را یا کمتر از قرار داد و یا دو ماه یکبار می فرستم و شما خودت کار را طبق روال ادامه بده و هرچه کمتر پرداخت کردم یکجا با هم حساب کتاب می کنیم. ابتدا با همکارانم مشورت کردم و آنها نپذیرفتن چون نقدینگی نداشتیم. پس من شخصا مسئولیت را قبول کردم.
با وجود این که وضع خودم (از بابت نقدینگی)چندان خوب نبود، پذیرفتم. چرا که در شأن من نبود که دوستم را که اعتماد و امیدش به من بود را نا امید کنم. با هر مشقتی بود بلاخره کارش را به نحو احسن و سر وقت به اتمام رساندم وتحویل پدرش(که در شهر خودمان بود) می دادم. مدتی گذشت دیدم دیگر آن تماس های پیاپی در کار نیست. به او زنگ زدم و پس از برخورد بسیار سرد وی که خیلی خیلی موجب تعجب من شده بود گفتم برادرعزیز من این مقدار خرج کارکردم و قرار شد، یک جا حساب کنید. اما با جوابی که داد هنوز پس ازبیست سال در شوکم.


شوکه شدم، باورم نمی شد. گفت چه حسابی؟ چه کتابی؟چه کشکی؟ چه دوغی؟ من اصلا از کار شما راضی نیستم !!!! رفتار و گفتارش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود. ماندم چکارکنم. پیش چند نفر از دوستانم(در شهر محل کارش) درباره اش صحبت کردم وآنها هم مرا سرزنش کردند که چرا اینکار را کردی او آدم کلاهبرداری است. او هرکاری از دستش بر بیاید می کند همه جا آدم داره و شکایتت هم به جایی نمی رسه. درد بدهکاری یکطرف و درد از بین رفتن حسن اعتماد طرف دیگر بود، که اولی مصیبت شخص بود و دومی مصیبتی برای جامعه!!
نمی دونستم چکارکنم. مستاصل شده بودم؟ اینقدر ناراحت بودم و اینقدر عذاب می کشیدم که درکش برای هیچکس آسان نبود. تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که هر شب و روز در نمازهایم(مخصوصا وقت سحر که از شدت ناراحتی خواب نداشتم) دعا می کردم و از خدا
می خواستم که تقاصم را از او بگیرم. چرا که مبلغی که از او طلب داشتم برای من بسیار سنگین بود….
حقی بود که از خود و خانواده ام گرفته بودم و به او داده بودم. فقط برای آن حسن اعتمادی که گفته بود به من دارد!!!!! اما ….هنوز برروی سجاده بودم و دستهایم به طرف آسمان بود و نفرینهایم در زبانم میچرخید که بلافاصله استغفار می کردم و بشدت پشیمان می شدم و به خود می گفتم که اگر او آدم نامردی است من نباید مثل او باشم. پس از چند روزی کم کم اشتهایم را از دست دادم و حال جسمی ام بد شد. چند هفته ای گذشت و تماس هایم را پاسخ نمی داد از طریق پدرش پیغام می دادم و جوابی نبود. غذا نمی خوردم و این امر در ظاهرم کاملا مشهود بود.
یادم می آید که کارگری داشتم که به مدت چندین ماه در همان پروژه نارفیقم کار می کرد و در آن زمان بابت کار دوستم ۵۰۰ هزار تومان طلب داشت که مبلغ سنگینی بود. یک روز اومد پیشم گفت: من پولم را نمی خوام اما اجازه بده که خودشو با ماشینش آتیش بزنم. گفتم نه برادر من. من آدم کش نیستم. تو از من طلبکاری، من موظف هستم طلب شما را بدم و می دهم و این مشکل به هیچکس جز خودم ارتباطی ندارد. آن زمان مقدار طلب من می شد یک چهارم بهای یک مغازه در بازار حوزه بندرعباس. من تمام آنچه که داشتم خرج کرده بودم بطوری که حتی پول کرایه تاکسی نداشتم. آن موقع حقوق من ماهی پنجاه هزار تومان بود باخودم می گفتم کی جبران این خسارتم می شود. کی می تونم بدهی هایم را بپردازم؟
تا اینکه با اصرار من به پدرش مجبور شد در جلسه آخرین من و او شرکت کند به او گفتم فکر کردم دوستمی برایت ارزش قایل بودم. اما الان فهمیدم چکاره ای و چگونه پول در می آوری می تونم الان بدم چشم هایت را از کاسه در بیاورند. می تونم بدم معیوبت کنن که تا آخر عمر ویلچر نشین باشی. اما من مثل تو کثیف نیستم. ولی ازتو نمی گذرم. پس از آن دیگر به سراغش نرفتم، اما  دستم به جایی بند نبود و کماکان نفرینهایم سرجایش بود. البته بلافاصله استغفار می کردم. نفرینهایم وسوسه شیطان بود و استغفارم رحمت خدای رحمن. وضعیت جسمی من مثل وضعیت مالیم اصلا خوب نبود. اما پای اعتبار و آبرو درمیان بود. نباید از این دو جهت لطمه ای به من وارد می شد.
تا این که یک روز مثل همیشه برای نماز جماعت به مسجد رفتم. نماز که تمام شد موقع خداحافظی روحانی مسجد، مرا به کناری کشید و گفت: فلانی چرا این طوری شدی؟ چی شده؟ مرا به داخل مسجد برگرداند و با اصرا از من خواست تا حرف بزنم و منهم که توانی نداشتم سفره دلم را باز کردم. تمام جریان را حتی نفرینهایم را برایش تعریف کردم. اما او گفت: چرا به خودت ظلم کردی؟چرا اینقدر خودتو عذاب دادی ؟ واگذارش کن به خدا. و اونو به خدا ببخش. نه که از حقت بگذری فقط واگذار کن به خدا و طلبت باشد ذخیره آخرتت.
البته برایم دلیلش را هم ذکر کرد. ادامه داد حسابت را بده به دست کسی که خود بهتر می تواند از پسش برآید. تو فکر کن که آن پول را درآن دنیا پس انداز کردی و از روز اول تا دنیا دنیاست برآن افزوده می شود. هیچ چیز پیش خدا گم نمی شود. من همانجا دو رکعت نماز خواندم و از خداوندطلب صبوری و گشایش کردم. واونو وتمام غصه هایم را به خدا واگذار کردم. وقتی بلند شدم احساس کردم که کوهی از روی دوشم برداشته شده. سبکبال به خانه برگشتم. اما باور نمی کنید که بگویم با همان حقوق ماهی پنجاه هزار تومان من توانستم سه ماهه بدهی هایم را بدهم.
یاری خداوند ودست های غیبی که گاهی به من کار خارج از انتظارم می داد و بعضا که در تنگنا قرار می گرفتم قرض الحسنه به دستم
می داد کل بدهی هایم را سه ماهه پرداختم. خلاصه اینکه پس از شش سال یکی از دوستان مشترکمان را دیدم به او گفتم به دوستت سلام من رو برسون و بگو مدت هاست که برای او و خانوادهاش دعا می کنم که همیشه سالم وتندرست باشید چون که شما روی سرمایه من کار می کنید. روزی خواهد رسید که همگی در پیشگاه خداوند تبارک حاضر می شویم و من تمام سرمایه ام را از تو و فرزندان تو و فرزندان فرزندانت خواهم ستاند. آن روز مطمئنم که خداوند حق من را از تو خواهد گرفت. به یقین آن نارفیق فکر کرد که دارد به من خیانت می کند در حالی که او به خودش خیانت کرد. این قانون الهی است. حالا بیست سال از آن زمان می گذرد و من به این فکر می کنم که خوبی، فقط در حق دیگران نیست که می ماند، درحق خودمان هم می شود خوبی کنیم و ماندگار  باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد