فقط خوبیست که می ماند (به خاطر فرزندم ماندم)

شهناز سپهرتاج: شب از نیمه گذشته بود که با صدای پچ پچی از خواب بیدار شدم. همچنان که در جایم خوابیده بودم و چشمهایم را بسته بودم با دقت به صدا گوش دادم صدای آرام شوهرم را شنیدم که در دل شب با کسی حرف می زد. چه کسی می توانست در آن موقع شب با شوهرم کار داشته باشد. هنوز گیج خواب بودم اما از جایم تکان نخوردم. سعی کردم که به حرفهای آرامش گوش دهم با خودم گفتم که چه کسی در آن سوی سیم تلفن باعث بیخوابی شوهرم شده است.
خوب که گوش کردم شنیدم که شوهرم با ملایمت و مهربانی با او حرف می زند. آنقدر مهربان که یادم نمی آمد که هیچ وقت بامن آن گونه حرف زده باشد. تمام وجودم گوش شده بودم و باحرص ولع طوری که هیچ چیز از گفته هایش، نشنیده رد نشوند، یکی یکی گفته هایش را با گوشهایم هورت می کشیدم آنقدر گرم وگیرا  قربون صدقه طرف می رفت که یک آن نزدیک بود قالب تهی کنم. خواب مانند برق از سرم پرید و او در این موقع شب با چه کسی حرف می زند. از حرفهایی که می زد هر لحظه سخت بر تعجبم افزوده می شد و از طرف دیگر  قلبم فشرده  و بغضم گرفته بود. پس طرف پشت خط یک خانم بود. در یک آن کل زندگیم مانند یک فیلم از نظرم گذشت، من که برای او از جان مایه گذاشته بودم و چیزی برایش کم نگذاشته بودم.
پس این چه مصیبتی بود. شوهرم پس از قطع مکالمه دوباره به زیر پتو خزید، و دیری نگذشت که دوباره خواب به سراغش آمد. او مرا به تلاطم طوفان سپرد و خودش آرام گرفت. باخودم فکر کردم که انگار برایش تازگی ندارد چرا که بعد با آرامش خوابش برد. اما من دردی به جانم افتاد که دیگر نه تنها خواب بلکه آرامش نیز برایم حرام شد. نمی توانستم هضم کنم که شوهرم به من خیانت کند. این را دیگر در مرامش نمی دیدم. او پدر بچه ی من بود. چگونه می توانست خیانت به این بزرگی نسبت به من و بچه ام روا دارد. صبح فردا دیرتر از همیشه از خواب بلند شدم طوری که او رفته باشد و چشمم به چشمانش نیفتد. دیگر آن خانه و زندگی برایم جذاب نبود. دیگر نمی توانستم روح و جسمم را درآن خانه خرج کنم. چکار می توانستم بکنم. اگر به او می گفتم شاید حاشا می کرد من که دستم به جایی بند نبود و مدرکی نداشتم، حتما می گفت خواب دیدی. بنابراین قبل از اینکه بچه ام بیدار شود روانه داد گستری شدم و عریضه ای نوشتم و مهریه ام را به اجرا گذاشتم.


تنها راهی بود که می توانستم از خودم محافظت کنم. تلافی آن درد جانکاه را در آورم. مدتی گذشت ویک روز که به خانه آمد: گفت این چه کاریه مهریه اجرا می گذاری چرا ؟ گفتم چراشو از خودت و آن زن بپرس که مثل بختک زندگیم را سیاه کرد. در جوابم چیزی نگفت و به اتاقش رفت. دو سه روز گذشت یک روز پدرم به دیدنم آمد و گفت شنیدم مهریه ات را اجرا گذاشته ای. گفتم: دختر بابام نباشم اگر تا ریال آخرش ازش نگیرم.
پدر گفت: الانم دختر من نیستی.  من کی بهت یاد دادم که اگه مشکلی تو زندگیت پیدا شد بدون بررسی و تحقیق مهریه ات را اجرا بذاری. گفتم: تحقیق برای چی. من خودم همه چی را از زبان شوهرم شنیدم. پدرم با اوقاتی تلخ و بدون خداحافظی، از خانه ام رفت و من ماندم و هزاران سوال بی پاسخ،که مانند خوره مغزم را می خورد. باخودم گفتم چرا پدرم گفت بدون بررسی و تحقیق؟ تحقیق چه دردی از من درمان می کند. آیا کارش را توجیه می کند؟ از آن روز به بعد فقط جسمم در آن خانه بود. مانند مترسکی در باغ بودم .دیگر مثل سابق نه با هر تلاشش خشنود می شدم و نه با هر توجهی امیدوار.
زندگی شیرینم، تلخ تلخ شده بود. همیشه می گفتم که زن یا مردی که خیانت کند شایسته همسری نیست و باید رهایش کرد. اما به یاد حرف پدرم افتادم. عزت نفسم مانع می شد که از شوهرم بپرسم چرا؟ از نظر خودم هیچ مشکلی نداشتم و همه جوره حواسم به زندگی و مردم بود. پس از آن طی تحقیقاتی که کردم متوجه شدم که آن خانم یکی از همکاران شوهرم بودند و به واسطه ارتباط شغلی که باهم داشتند، الفتی بینشان به وجود آمده بود که منجر به ازدواج آنها با هم شده بود. پس از دانستن قضیه واقعا دلم شکست. باخودم عهد بستم که از زندگیش بیرون بروم این تنها کاری بود که با آن می توانستم غرور شکسته ام را مرمت کنم. بنابراین هر روز باخودم برای این تصمیم کلنجار می رفتم. واقعا دل کندن از زندگی مشترک سخت بود.
خاطرات مشترک، خوشی های مشترک، حتی ناراحتی های مشترک وآشتی کردنهای بعد از آن، مرا مانندیک طناب نامرئی به زندگی وابسته کرده بود. اصلا نمی توانستم این کارش را به هیچ نحوی فراموش کنم من یک زن بودم و تمام توجه و محبت شوهرم را بطور مداوم و همیشگی، فقط و فقط   برای خودم می خواستم. در توانم نبود دیگری را در این توجه و محبت شریک کنم اما عزمم را جزم کرده بودم. وقتی تمام دلبستگی  هامو توی دلم چال کردم تصمیم به رفتن گرفتم با خودم گفتم، در این مدت زندگی برایم چه حاصلی داشت، وقتی بروم چه باخودم خواهم برد. چه از خودم اینجا جا می زارم. می دانستم که نرفته جای من پر شده پس دیگرکسی به من فکر هم نمی کرد. می دانستم که شوهرم منو در مقابل عمل انجام شده قرار داده. می شد تمام خاطرات خوب و بد  مشترکمان را نادیده بگیرم ولی چیز مهم دیگری بود که نمی شد از آن بگذرم پسرم، نه می شد بدون مادر رهایش کنم و نه می شد بدون پدر ببرمش.
پسرم محکوم به نبودن یکی از ما بود و این  من بودم که باید حکم را صادر می کردم. من بودم چگونه می توانستم به چشمان صاف و روشن و بی گناهش نگاه کنم و بگم یا من یا بابات. وقتی به این فکر می کردم که چطور عقب ماشین می نشست و با بی خیالی و چشم بسته شعرهایش را می خواند، قلبم فشرده می شد او چنان در آرامش بود که شاید فکر می کرد من و باباش چون دو کوه همیشه پشتشیم. وقتی در وسط صندلی عقب می نشست مانند یک «واو»کوچولو ما را به هم وصل می کرد. از آن روز به بعد، نتوانستم به پسرم فکر نکنم. من مسئول بودم چگونه می توانستم به چشمان صاف و روشن وبی گناهش نگاه کنم و بگم یا من یا بابات. وقت آزمون نهایی زندگیم رسیده بود. باید یا خودم را انتخاب می کردم یا پسرم را. این شد که یک شب با شوهرم صحبت کردم و گلایه هامو با گریه بهش گفتم و او هم باشرمندگی گفت: که درحقت کار خوبی نکردم. اما شد دیگر.
الان حاضرم هر دو تاتونو داشته باشم و مطمئن باش که نمی گذارم آب در دلت تکان بخورد. گفتم فرصت می خوام که فکرهایم را بکنم. نشستم و کلاه مو قاضی کردم. بخاطر بچم باید می ماندم پای یک موجود بیگناه که آینده درازی پیش رو داشت. نمی توانستم دنیاشو به هم بریزم. تصمیم گرفتم که اگر بنا به ماندن باشد خوب بمانم و روح و روان پسرم و بعد خودم و بعد بقیه، را با هیچ حرف و فکر و عملی نخراشم، زیرا که در غیر این صورت بیشترین ضربه را اول پسرم و بعد خودم می خوردم من که نمی خواستم فرزندی دلزده و افسرده تحویل جامعه بدم که بعدها سربار جامعه شود ومن هم بی فایده دنبال مقصر بگردم وتقصیرها را گردن این و آن بیندازم. ضمنا باید هیچ منتی هم برسر پسرم نگذارم. چون من یک مادرم. خصوصا که متوجه شدم زن دوم شوهرم نمی تواند بچه دار شود. این شد که اعلام کردم که می مانم و از شوهرم خواستم که آن یکی زنش را هم بیاورد و باهم زندگی کنیم. اگر قرار بود سایه پدر بر سر پسرم باشد نمی شد او را راهی خانه ای دیگر کنم.
هر آن  چشمم به در باشد که کجا رفت و چه کار کرد  و نگرانی هایم را هر صبح و شب به خورد بچه ام بدهم. برای کارهای پسرم گوشی به دست دنبالش بگردم. من صاحب اصلی زندگیم بودم. باید بمانم و مهمان ناخوانده را بپذیرم. امروز که این را می نویسم سالهاست که باهم زندگی می کنیم خوشحالم که فرزندم را رها نکردم مطمئنم روزی می رسدکه پسرم برخلاف پدرش، خوبی مرا درک می کند و متوجه می شود که فقط خوبی  است که می ماند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد