گوشه ای از زندگی نامه عبدالله قاضی زاده سومین عکاس اوزی

رسالت خبرنگاری را پیش گرفته و تقویم را ورق می‌زنیم و گزارش هایی را که تا به الان انجام داده را یادآور می شویم. روزهایی که دوربین، کاغذ و خودکار را برداشته و به دل خیابان‌ها می‌زدیم و می‌دانستیم سوژه ما نیازی به گشتن ندارد چرا که هر روز و هر لحظه جلوی چشم‌هایمان رد می‌شوند و هر کدام رعناهای دیروز بودند. «الهی پیر شی جوون» این جمله رو بارها بارها از بزرگترها شنیده‌ایم وقتی کنار آدم‌هایی که یک روزی شکل ما بودند، می‌نشنیم و با آنها حرف می‌زنیم به طوریکه بعضی از آنان همه جوره فعال اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و غیره بودند و حتی بعضی‌هایشان خارج از کشور درس خوانده و زندگی کردند، حس خوبی می گیریم. اما سوژه این ماه خود از پله های نشریه بالا آمده و سرساعت ۹ صبح که با او قرار ملاقات داشتیم وارد دفتر می شود.

عبداله قاضی زاده فرزند عبدالقادر متولد سال ۱۳۱۴ در اوز سواد مکتبی دارد و می گوید از ۵ سالگی نزد مادربزرگم ساره قاضی زاده به یادگیری قرآن همراه با ترجمه و معنی پرداختم. در آن زمان به علت نبود کتاب درسی در مدارس ما به نزد ملاعبدالکریم که اهل بلغان بود می رفتیم و خط، حساب، کتاب سعدی و حافظ و…آموزش می دیدیم. بعد از آن سال ها در نزد پدربزرگم حاج محمد آخوند که خطیب اوز بود درس قرآنی را یاد گرفتم.

می گوید: پدربزرگم تا سال ۱۳۳۰ خطیب اوز بوده که بعدها نابینا می شود و به بمبئی می رود و خطیبی مسجد را به ملاعبدالطیف واگذار می کنند.

در سن ۱۳ سالگی تصمیم می گیرد برای امرار معاش به دبی برود. می گوید: برای رفتن از اوز با ماشین خادم به جناح و با قافله به بندر مغویه رفتیم. خلاصه با سختی های زیاد بعد از ۱۵ روز وقتی به دبی رسیدم و نزد شخصی که می خواستم کار کنم رفتم مرا قبول نکرد و مجبور شدم به نزد شخص دیگری که با برادرش کار می کرد بروم  و متاسفانه آن مرد بسیار

بی رحم و به غیر از اینکه غذا نمی داد کتک هم می زد و من ناراضی به نزد ارباب اولی رفتم و گفتم اگر مرا نزد خود نگه نداری به اوز باز می گردم و خوشبختانه قبول کرد تا نزد آنان کار کنم. آنها چهار برادر بودند که با همدیگر کار می کردند و بسیار مردمان شریفی بودند.

در آن زمان روزنامه کیهان به دبی می آمد و من در اوقات بیکاری تمام زیر و بم روزنامه را می خواندم و از اخبار شهر تهران باخبر

می شدم. یک سال و نیم نزد آن چهار برادر ماندم و بعد به شارجه رفتم. در آنجا ۴ ارباب داشتم که متاسفانه دوتا از آنان بسیار ظالم بودند و به خاطر اینکه یک قلیانی را شکستم با کفش چرمی انگلیسی مرا کتک زد صبح که بیدار شدم از آنجا فرار کردم. وقتی در مسجد می خواستم صورتم را بشورم ارباب مرا دید و از آنجا مرا به بادکتک گرفت تا به مغازه رسیدیم. بعد از سه روز احساس کردم چشم هایم درست نمی بیند و ۱۲ روز در بیمارستان بستری شدم. بعد از ترخیص دیگر به نزد آنها بر نگشتم و حقوق ده ماهی که در کنار آنها بودم هم به من ندادند و گفتند در ایران برای پدرت می فرستیم که بعدها فهمیدم پولی برای پدرم ارسال نکردند.

 به کمک یکی از دوستان برای کار به دبی رفتم و مشغول کار کردن شدم تا اینکه عمویم محمدامین پیشنهاد داد تا من را نیز همراه پسرش و برادرم به عربستان سعودی ببرد. من بسیار خوشحال شدم چون از دوستان شنیده بودم که تا رسیدن به سعودی در بحرین توقف داشته و آنجا شهری بسیار لوکس و مهم تر از همه سینما داشت می توانم آن را ببینم. من به سینما و عکاسی از کوچکی خیلی علاقه داشتم حتی در کودکی هم عکس های زیادی می کشیدم ولی مرحوم پدرم از این کارم ناراضی بود و می گفت حرام است. می گفت فقط باید عکس کوه و درخت را بکشی. از هر کسی می پرسیدم اطلاعات زیادی در مورد سینما نداشت و فقط می گفتند متحرک است و من معنی متحرک را نمی دانستم. تا اینکه محمد گرگین که خودش به سینما رفته بود با تمام جزئیات سینما را برای من تعریف کرد و من بیشتر مشتاق دیدن سینما شدم. یک روز که همه دور هم جمع بودیم شخصی به نام عبداله عراقی از همه دعوت کرد که به سینما برویم و من هم خوشحال از دعوت ولی شخصی در جمع گفت که مرا با خود نمی برند چون گمراه می شوم.  و خلاصه من را به همراه خود به سینما نبردند و من باز هم سینما را ندیدم.

در بین راه که برای استراحت توقف می کردند من به همراه آنان به خانه هایشان نمی رفتم و ترجیح می دادم در مسجد بخوابم. صبح من خواب ماندم. وقتی به طرف لنج رفتم دیدم لنج حرکت کرده و عمو و برادرم وقتی مرا پیدا نکرده بودند آنها نیز با لنج رفته بودند. من نشستم برای گریه کردن چون هم پول و هم لباس هایم در لنج نزد عمویم بود. من نیز در اسکله به دنبال آنها می دویدم تا به منطقه شندقه رسیدم دمپایی ام را بیرون آوردم و خود را به دریا زدم تا شاید به لنج برسم. در این میان دو زن عرب از گپرها بیرون آمدند و مرا صدا می کردند که کجا می روی؟ از آب بیرون آمدم و داستان را برای آن دو زن تعریف کردم. مقداری آب و دوغ به من دادند و گفتند نگران نباش ما تو را با لنج دیگری به بحرین می فرستیم. وقتی دوربین انداختند دیدند که لنج به خاطر بدی هوا بر می گردد و من خوشحال از اینکه لنج بر می گردد. به خاطر هوای طوفانی مجبور شدیم سه روز در قطر بمانیم و من نیز به نزد مرحوم یوسف عابدزاده و عبداله کمالی ماندم تا اینکه بعد از سه روز لنج به طرف بحرین حرکت کرد. در آنجا باز هم از عمویم تقاضا کردم که مرا به سینما برد ولی عصبانی شد و گفت دیگر اسم سینما را نمی بری.

در سعودی در رستوران شرکت نفت مشغول کار کردن شدم. که عمویم پیشنهاد داد به نزد او بروم و درس دینی را یاد بگیرم و من هم قبول کردم ولی بعد از مدتی دیدم دلم برای خانواده تنگ شده تصمیم گرفتم بعد از سه سال و نیم کار کردن در امارات به اوز برگردم. در راه برگشت در بحرین لنج یک هفته به خاطر بار زدن توقف کرد و من فرصت کردم که به سینما برم. با پرس و جو کردن از مردم بالاخره به سینما رسیدم. وقتی برای اولین بار به سینما رفتم فیلم عربی با بازیگری سه نفر به نام های محمود شوکوکو، شادیه و اسماعیل یاسین که سه بازیگر مشهور بودند. در آن یک هفته ای که بحرین بودم حدود ۸ بار به سینما رفتم. ولی از نظر من آن چنان که برایم تعریف کرده بودند سینما جالب نبود و یکی از مشکلات آن این بود که عکس بسیار بزرگتر از انسان بود و یکی دیگر هم سیاه سفید پخش می شد.

عبداله قاضی زاده بالاخره به اوز رسید و بعد از دو تا سه ماه که نزد پدر و مادرش ماند دوباره برای کار کردن به کویت سفر کرد و در شرکت اشغال الکامه همراه با مهندسان راه کار کرد. برای پاسپورت گرفتن باید به بحرین می رفت وقتی به آنجا رفت برای همیشه در بحرین ماندگار شد. در آنجا در رستورانی که محمدشریف توفیق اجاره کرده بود شروع به کار کرد. بعد از چند ماه به همراه برادرش به سعودی بازگشت و به کار فروشندگی مشغول شدند. تا سال ۱۳۳۹ در عربستان ماند و به اوز آمد و تشکیل خانواده داد و دوباره به سعودی بازگشت. این بار به فروشگاه بزرگی که نام آن والشرق و الغرب بود رفت در آنجا با عبداله قایدی که عکاس بود و عکاسی را نزد محمدزمان زمانی اهل لار یاد گرفته بود. به پیشنهاد عبداله قایدی و علاقمندی خودم چند ماه مجانی در کنارش کار کردم تا او نیز به من عکاسی را آموزش دهد. چون استعداد مرا دید با هم به مدت سه سال شریک شدیم  بعد از آن من خود مغازه ای جداگانه دایر کردم.

یادم است در زمانی که در شارجه کار می کردم عبداله حاج قنبر هفته ای یک بار به آنجا می آمد و عکس مردم را می گرفت. البته در آن زمان عکس را برای تفریحی نمی گرفتند و فقط در مواقع لزوم مثل پاسپورت گرفتن بود. من در آن دوران به عبداله حاج قنبر هم کمک می کردم و با زیر و بم عکاسی آشنا می شدم. چند سالی که در سعودی عکاسی کردم وسایل ها را جمع و به اوز بازگشتم ولی در اوز مغازه عکاسی را دایر نکردم.

عبداله آخوند می گوید: اولین عکاس اوزی عبداله حاج قنبر بود که این هنر را در بمبئی یاد گرفته بود و دومین عکاس محمدرسول ملک زاده که نزد یک فرد تهرانی عکاسی را یاد می گیرد و من هم سومین عکاس اوزی بودم. که فقط در امارات عکاسی می کردم.

* عبدالله قاضی زاده خاطراتی از دوران قحطی تعریف می کند که: یادم است شش یا هفت سال بیشتر نداشتم. که دو قحطی هم زمان اتفاق افتاد یکی قحطی بی بارانی و یکی هم قحطی جنگ. میر عبداله قصاب که قصابی داشت وقتی می خواست گوسفندی را قربانی کند مردم از گرسنگی ظرف های خود را پر از خون گوسفند می کردند و از آن برای شبشان غذا تهیه می کردند. یا هم تفاله خرما با هسته آن که موچه نام داشت را نیز می خوردند. سال های ۱۸ و ۱۹ بود که وقتی مردم به جنگ می رفتند در بین راه آدم هایی را می دیدند که به خاطر گرسنگی مرده بودند. در آن سالها در منطقه اوز فقر و گرسنگی بیداد می کرد. عده ای هم از گرسنگی به خانه های ثروتمندان می رفتند و برای گرفتن آب برنج تقاضا می کردند. یا بعضی هم از گوشت مردار استفاده می کردند. یا هسته های خرما را جمع آوری و تمیز می شستند و می کوبیدند و نان تهیه می کردند. 

طی صحبت با عبداله قاضی زاده متوجه این شدیم که واقعاً هر قدر هم که حوصله معاشرت با بزرگسالان و خاطرات آنها را نداشته باشیم، باز هم امکان ندارد که خاطرات شان سرِ کیف و ذوقمان نیاورند! بس که عاشقی‌هاشان، عاشقی‌ است. حالا همه چیز عوض شده است حتی آدمها، و چقدر بد است. ای کاش آن صفا و صمیمیت ها همچنان در بزرگترهای امروزی نیز وجود داشت… جای همه آنها خالی است و یاد آن مردان و زنان پاک همیشه جاودان است، خدارا شکر که کنار همه آنها عکس یادگاری داریم.

گزارشگران: حمیرا نامدار و مریم سمیعی

 


1 دیدگاه

  1. مصاحبه خوبی بود اما در انتها زود به پایان رسید معلوم نشد از کی وارد اوز شد و مشغول بکار شد صاحب چند فرزند هستند و چه کارهایی میکنند و وضعیت الان با گذشته را چگونه میبینند بهتر بود مصاحبه با چنین افرادی که تاریخ زنده مردم گذشته اوز هستند مصاحبه بیشتر ادامه میدادید و مطالب مستند بیشتری از ایشان دریافت میکردید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد